دیروز که داشتیم با بابااینا میرفتیم تویسرکان، واسه تشییع جنازهی مادربزرگ مرحومِ حوریه، توی ماشین، بابا یه حدیث خیلی جالب و تکوندهنده واسمون خوند، که همونموقع تصمیم گرفتم وقتی برگشتیم تو اولین فرصت اینجا بنویسیمش.
قال رسولاللّه(ص): «لو ان البهائم يعلمون من الموت ما تعلمون انتم ما اكلتم منها سمينا»
«یه روز پیامبر از جایی عبور میکرد، گذرش افتاد به یه آهوی ماده که توی یه خیمه بسته بودنش. آهو تا پیامبر رو میبینه، به قدرت خدا به زبون میاد. رو میکنه به پیامبر و میگه: ای رسول خدا! من مادرِ دوبچهآهو هستم که الان گرسنه و تشنه در انتظار من به سر میبرند، در حالی که پستانهای من پُراند از شیر. از شما تقاضا میکنم مرا رها سازید تا بروم آنها را شیر بدهم و دوباره بازگردم. پیامبر بهش میگن: من چهگونه تو را رها کنم، در حالی که تو صید و شکار شخص دیگری هستی؟ با اصرار آهو روبهرو میشه: اگر مرا رها کنید، بهزودی بازخواهم گشت و شما خودتان دوباره مرا همینجا ببندید. پیامبر ازش تعهد میگیره و اونو باز میکنه که بره. آهو رفت و ساعتی نگذشته بود که با پستانهای خالی برگشت. پیامبر آهو رو دوباره همونجا بست و رفت سراغ صاحبش. پرسید: صاحب این آهو کیست؟ پاسخ شنید که: مالک این آهو، شخصیست از فلان قبیلهی عرب. پیامبر رفت و پیداش کرد. از قضا این آدم قبلا جزو منافقین بود، ولی این اواخر توبه کرده و جزو مسلمونای باایمان شده بود. پیامبر تصمیم گرفت که آهو رو ازش بخره و آزادش کنه. وقتی در حین صحبت، این آقا از قصد پیامبر مطلع شد، گفت: ای فرستادهی خدا! پدر و مادرم به فدای شما. از همین لحظه این حیوان را رها ساختم. پیامبر رو به حضار کرد و فرمود: اگر حیوانات نیز به اندازهی شما از مرگ و سختیهای آن اطلاع داشتند، شما هرگز حیوان چاقی را برای خوردن پیدا نمیکردید.۱»
۱- این حرفِ پیامبر، اشاره داره به سختیِ مرگ و سکراتش، برای آدمهایی که پروندهی پاکی ندارن. همچنان که جاهای دیگه، مرگِ آدمهای با ایمان و پاک رو، تشبیه کرده به «بوئیدنِ گلی خوشبو». با همون آرامش و لذتبخش بودنش.
۲- حوریه جان! فوت مادربزرگتو بهت تسلیت میگم و آرزو میکنم روحش قرین آرامش باشه.
