امروز تصمیم میگیرم بعد از مدتها راهم رو عوض کنم و این بار از یه مسیر جدید برم به سمت خونه. میرسم سر دو راهی و بر خلاف همیشه خیابونِ سمت چپی رو انتخاب میکنم و واردش میشم. صبحِ زوده و خورشید هنوز خیلی از کفِ خیابون فاصله نگرفته. حتی اگه فقط بخوای جلوتو نگاه کنی، نورش مستقیم میخوره توی چشمات. لبهی کلاهم رو میدم پایین و سرمو تا جایی که فقط بتونم چند قدم جلوی پامو ببینم میگیرم پایین. به راهم ادامه میدم. به وسطای خیابون که میرسم یه تابلوی خیلی بزرگ، که تقریبا به اندازهی عرضِ خیابون هست و نصبش کردن روی یه داربست، نظرم رو جلب میکنه. داربسته رو به شکل یه پلِ عابرِ پیاده روی خیابون نصب کردن، طوری که برای عبور از خیابون باید از زیر این داربست و تابلو رد بشی. کنجکاو میشم بدونم چی روی اون تابلو نوشته. با احتیاط سرمو میگیرم بالاتر تا بتونم روش رو بخونم، اما توی این لحظه خورشید دقیقا چند سانت بالای تابلو قرار داره و نور کور کنندهش، مستقیم توی چشمای منه و هیچ جوره نمیذاره به تابلو نگاه کنم. تابلو هم تو این لحظه فقط به شکل یه مستطیل سیاه، جلوی یه منبع نور به نظر میرسه. چند قدم میرم جلوتر، تا جایی که خورشید تقریبا پشت تابلو قرار بگیره و نورش توی چشمام نباشه. الان اشعههای نورِ خورشیدِ صبحگاهی دور تا دور تابلو رو احاطه کردن و همچنان کارو سخت میکنن. پلکهامو تا نیمه میبندم و در حالی که از شدت نور، چشمام پر از اشک شدن، سعی میکنم بالاخره بخونمش. نوشته: «ما در انتظار رویت خورشیدیم.»
خوب، اینم از قالب جدید. نظرتون چیه؟ (قبلی رو یادتونه؟ :دی)
