تبليغاتX
حسن الماسی (If Today Was Your Last Day)

امروز تصمیم می‎گیرم بعد از مدت‎ها راهم رو عوض کنم و این بار از یه مسیر جدید برم به سمت خونه. می‎رسم سر دو راهی و بر خلاف همیشه خیابونِ سمت چپی رو انتخاب می‎کنم و واردش می‎شم. صبحِ زوده و خورشید هنوز خیلی از کفِ خیابون فاصله نگرفته. حتی اگه فقط بخوای جلوتو نگاه کنی، نورش مستقیم می‎خوره توی چشمات. لبه‎ی کلاهم رو می‎دم پایین و سرمو تا جایی که فقط بتونم چند قدم جلوی پامو ببینم می‎گیرم پایین. به راهم ادامه می‎دم. به وسطای خیابون که می‎رسم یه تابلوی خیلی بزرگ، که تقریبا به اندازه‎ی عرضِ خیابون هست و نصبش کردن روی یه داربست، نظرم رو جلب می‎کنه. داربسته رو به شکل یه پلِ عابرِ پیاده روی خیابون نصب کردن، طوری که برای عبور از خیابون باید از زیر این داربست و تابلو رد بشی. کنجکاو می‎شم بدونم چی روی اون تابلو نوشته. با احتیاط سرمو می‎گیرم بالاتر تا بتونم روش رو بخونم، اما توی این لحظه خورشید دقیقا چند سانت بالای تابلو قرار داره و نور کور کننده‎ش، مستقیم توی چشمای منه و هیچ جوره نمی‎ذاره به تابلو نگاه کنم. تابلو هم تو این لحظه فقط به شکل یه مستطیل سیاه، جلوی یه منبع نور به نظر می‎رسه. چند قدم می‎رم جلوتر، تا جایی که خورشید تقریبا پشت تابلو قرار بگیره و نورش توی چشمام نباشه. الان اشعه‎های نورِ خورشیدِ صبح‎گاهی دور تا دور تابلو رو احاطه کردن و همچنان کارو سخت می‎کنن. پلک‎هامو تا نیمه می‎بندم و در حالی که از شدت نور، چشمام پر از اشک شدن، سعی می‎کنم بالاخره بخونمش. نوشته: «ما در انتظار رویت خورشیدیم.»




خوب، اینم از قالب جدید. نظرتون چیه؟ (قبلی رو یادتونه؟ :دی)